نی لبک
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند ! می گویند حساسیت فصلی است ! آری من به فصل فصل این دنیای بی تو
حساسم...
قایقی خواهی ساخت دور خواهی شد از این خاک غریب! قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم...
فرقی
نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
قطار! راهت را بگیر وبرو,نه کوه توان ریزش دارد نه ریزعلی پیراهن اضافه!!
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت! آنوقت به او می گفتم: یقه را آنقدر تنگ بافته ای ...که نمی توانم بغضهایم را فرو دهم... طنین بغض بارانی تو را من دوست می دارم ومی دانم که می دانی...
خذ بیدی...... ای کسی که دستها را با مهربانی می گیری،دستم را بگیر......
فرشته نیستم... خدا هم نیستم... فقط یک انسانم از نوع ساده اش... حوا گونه فکر می کنم! فقط به خاطر یک سیب تا کجا باید تاوان داد؟؟!! دور نیستم...جایی در همین حوالی، آنقدر رسوا می نویسم!که بوی نوشته هایم از هزار فرسنگی می آید! یک نفس عمیق بکش. رسوا می نویسم که مرا بشناسی از قلمم. همین!! لعنتی گرگ شد! میش زبان بسته ای که نوازشش کردم!
کلیدر:صفحه919
