نی لبک
که شب ز قاب پنجره مرا نگاه می کند.... شب از ستاره ها پر است شبیه من شبیه تو شبیه واژه های تو... ولی فقط نگاه تو مرا به شعر می برد مرا به شور می برد مرا به عمق جاده های خیس بی عبور می برد........... پرواز کن از غمکده تا میکده بینی از درد بمرد آنکه که ورا بال و پری نیست. حلاج صفت بی سر و دستار بیایید از شرب شب میکده بیمار بیاید اینجا وطن مست و خراب و تب رندی ست در دایره چون نقطۀ پرگار بیایید. از عقل جدا گشته،چو مجنون بشتابید دور از عدد و منطق و قانون بشتابید در ساحل پرآب ولی از عطشی مست بر بستر خشکیدۀ هامون بشتابید. بر چنگ دل از زخمۀ باور اثر آرید با پاکی این عشق به بالا نظر آرید تا دل ز شراب ازل عشق خمار است از خویش در این قحطی عرفان سفر آرید. در وادی او با عَلَم عشق بیایید بی پا و سر و با قدم عشق بیایید عشق است تجلی گر مردان علی وار با عشق علی در عَدَم عشق بیایید محبوس به زندان تن تنگ نباشید از شیشه ولی در گذر سنگ نباشید نارنجی و زرد و عطش سرخ بجویید پاییز بمانید که بی رنگ نباشید. فرهاد صفت تیشه بر آلام بکوبید بر رهرو و بر راه و سرانجام بکوبید در گوشۀ بی نامی تقدیر بمانید هر ننگ که آمد به سر نام بکوبید. دل را به رخی غیر رخ یار نبندید او هر چه در این غمکده گریاند،بخندید چون کوه به قانون غم خویش بمانید تا دل نهراسیده ز پندار بجنگید. یکی در خواب،یکی مشغول بازی با دوچرخش،شاد و انگار از همه غمهای دنیا،بی خیال هر چه پرواز است...... یکی با ساقه های کاه دیروزش،خمیر نان فردا را فراهم می کند،شاید برای من که فردا هم دوباره باز بنویسم ،هوا دلگیر و من تنها.......... دلم تنگ است،دلم تنگ است و می دانم برای که،و شاید هر که در اطراف من باشد بداند،زندگی این است... همیشه دل به دنبال خدای خویش می گردد ،و من هم بی گمان با این دل تنگم و این احساس و این شعرم و آنکه پشت این شعرم کمین کرده ،به دنبال خدای خویش می گردم.... چرا باید بماند دل درون حجم تنگ تن،تنی خسته، تنی که بند بند استخوانش ناله ها دارد،تنی که از زبان و چشم و گوشش درد می بارد... تنی که بی وجود دل شبیه حجم توخالیست،و تنها لایق جغد و کلاغ و کرکس کوهیست.... دلی که عاشق عشق است،دلی که در وجود آدمی دنبال حجمش نیست،دلی که درد را بی ناله می فهمد،دلی که رنج را در رنگ می بیند،دلی که عشق را بی واژه می خواند.... چرا باید بماند دل درون حجم تنگ تن،تنی خسته، تنی که بند بند استخوانش ناله ها دارد،تنی که از زبان و چشم و گوشش درد می بارد........ بوی بابونۀ وحشی بدهد قلبش عاشق باشد. عاشقی پاک فراموش شده مثل فانوسِ شبِ خانۀ ییلاقی مان سرد و خاموش شده. خانۀ ییلاقی وه چه زیبا بودی با همه سادگی ات قصر رویا بودی قلب من در تو شبی عاشق شد معنی گندم و نان را فهمید همدم درد شقایق شد. تار و پود غزل امروزم جنس آن تکه طنابی ست که تابش کردم... اشک چشمانم نیز آب آن ظرف سفالی ست که از چشمه پرآبش کردم... این همه سبزی احساس و صفای روحم حاصل جنگل سبزی ست که در خاطره قابش کردم....... و زمین چشم به من دوخته بود... ریشه ها در هوس سایۀ خود می مردند ..آسمان روی زمین قِی می کرد.. وهنوز از پس دیوار نگاهی پیدا... و دو دستی که مرا در بغلش جا می داد. رودها می رفتند،سنگها می مردند. ملخی روی زمین بالِ تمنّا می زد.... کودکی رنگ به بی رنگی دنیا می زد. در سراشیبی یک کوه خدا پیدا بود... می شد از دور خدا را فهمید... می شد از خالی یک چشمه خدا را نوشید. ...و هنوز از پس دیوار نگاهی پیدا.... و دهانی که مرا با ولعی می بوسید... ناگهان سایۀ ابهام زمین را پوشاند....ناگهان دفن شدم در دل خاکستر عشق.... ...و نگاهی که هنوز از پس دیوار تماشا می کرد،و دو دستی که مرا باز تمنّا می کرد. ....سایه ها خالی بود ، ما پی سایۀ بیدی بودیم... کودکی با قلمویی در دست ، سایه ها را پر کرد... سبدی پیدا بود... خالی اش را پر از سرخ ترین سیب تمنّا کردیم.... پشت دیوار پر از فاصله بود، همه را پیمودیم........ باز دیدم که نگاهی پیدا.... و دو دستی که.......... زندگی یعنی ظهور اشکها در هوای غربت یک شاپرک.... زندگی در عشق بی پروا شدن با وجود عشق بامعنا شدن مثل نیلوفر گره خوردن به خود چون شقایق عاشق صحرا شدن.... زندگی عطر حضور مادر است پیچ و تاب ساقۀ نیلوفر است زندگی یعنی اگر چه بی کسم باز چشم مادرم پشتِ در است.... زندگی در حادثه تنها شدن در هجوم ثانیه یغما شدن گم شدن های پیاپی در غروب تا سحر باز از افق پیدا شدن.... زندگی بُهت شبی بارانی است خشم امواج دلی طوفانی است زندگی یعنی که هر کس عاشق است گریه هایش تا ابد پنهانی است.... زندگی یعنی که چون پاییز باش عاشق امّا از خزان لبریز باش گاه چون گل پاک باش و مهربان گاه همچون خنجری خونریز باش.... زندگی سرمنشا دلدادگی ست زندگی درک عمیق سادگی ست بهترین تعبیر من از زندگی زنده بودن در غروب زندگی ست.... بی نهایت می خواستم بگریزم از این عشق،که می دانستم عاقبت چه خواهد شد،امّا افسوس............ افسون تو مرا رها نمی کرد. ساده بگویم غمت با من عجین شده.می خواهی باور کن، می خواهی باور نکن...دیگر حتی باورت هم برایم فرقی ندارد،چرا که من مبتلایم در تو و تو در.......... گله ای ندارم از تو ،هیچ گله ای،هیچ وقت.حتی فکرش را هم نمی کنم. باز ساده بگویم ،با تو،بی تو،در تو محو شده ام.چنان محو که دیگر چیزی از خودم نمی بینم،حتی نقطه ای محو. محال است.......کسی چیزی نمی فهمد.......شاید هم من نمی فهمم. راستش را بگو،امیدم به توست که لااقل تو می فهمی.......... دیگر امیدی نیست می دانم. به زودی خواهم مرد و بر تنهاییم خواهند گریست....
بارون وقتی می باره دلم یه کم می گیره هر چند کمی غمگینه واسه بارون می میره بارون خیلی قشنگه مخصوصا اون قطره هاش که از روی برگ گل می ریزن یواش یواش یه شعری هست که می گه وقتی که بارون گرفت اگه که گریه کردیم گریمون آروم گرفت از شیشۀ پنجره نگا به گلها کنیم یه لحظه مثل گلها احساسی زیبا کنیم خودم خیلی دوس دارم بارون بیاد ریز و تند برم توی یه جاده قدم زنی خیلی کند دوس دارم اون قطره هاش بریزن رو صورتم با سرمای قطره ها عوض می شه حالتم جاده باشه طولانی حاشیه هاش پردرخت کابلای برق هم باشن مثل دو تا بند رخت اولِ شعر یادم رفت فصل باشه فصل پاییز رو برگا که راه می ری برگا باشن لیزه لیز با همه افسردگیش پاییز کلی قشنگه طبیعت رو ببینی عین گله هفت رنگه من پاییزو دوس دارم امّا دلم می گیره وقتی درست پیش پام یه گل داره می میره...... عشق نیرویی است که جان جهان را تغییر می دهد و مفهومی است که جان جهان را تعبیر می کند. وقتی که من برای اولین بار عشق را شناختم ، تصور داشتم که آن خود به تنهایی کامل است ، ولی دریافتم که انعکاس و برگردانی است از همه آنچه را که آفریده شده اند. پس آن را پدیده ای دیدم با شوریدگی ها ، شیفتگی ها ، نگرانی ها ، اضطراب ها ، کوشش ها و کشش هایش . این ما هستیم که جان جهان را با اعمال خود تغذیه می کنیم و زمین را که روی آن زندگی می کنیم بهتر یا بدتر می شود اگر ما بهتر یا بدتر شویم. در همین جاست که حضور عشق را می بینیم . چون وقتی که عاشق هستیم برای عشق خود ، مایلیم که بهتر شویم و به کمال برسیم . عشق نارنجی است، نارنجی افق،نارنجی زعفران روی پلوی عید، نارنجی گلهای همیشه بهار،نارنجی نارنجی به رنگ میوۀ نارنجستانهای شمال. عشق سرخ است، سرخ خون،سرخ شقایقهای صحرایی، سرخ سیبهای معطر باغ پدربزرگ،سرخ سرخ به سرخی رنگ شرم روی گونه های پاک معشوق......